شاهدخت سرزمین ابدیت
اعداد و کلمات برای هرکس مفهوم خاصی دارند.مثل22/9/1370 که به قول فروغ روز فتح من است...فتح. اما این تنها ثبت چند عدد به اصطلاح با معنا در دفترچه ای کوچک به نام سه جلد یا شناسنامه است. تولد من در لحظه ی شکفتنم هست...در همین لحظه...همین حالا... به سان همان پری کوچکی که هر روز صبح از یک بوسه متولد می شود و هر شب از یک بوسه میمیرد. و زندگی من فتح لحظات بین دو بوسه است. اما به وقت و زمان زمینی ها که زمان را پدید آوردند...نه ببخشید گذر زمان را : سه شنبه 22 آذرماه میلاد تن من است و به حساب و کتاب سه جلد دومین دهه ی زندگی ام پایانی آهسته و آرام دارد و گام در سومین دهه می گذارم با روحی سرشار از زندگی. این روز شاید یادآور نیمه شبی زیبا و سرد و شاید بارانی است که دختری مفتوح شد و فتح کرد تمامی لحظاتی را که در ازل نوشتند برای اوست. و بار دیگر هوای برفی-بارانی خدا را با تمام وجود به صندوقچه ی سینه فرو می برم و فریاد میزنم...تولدت مبارک دخترک پنج ساله ی همیشگی. پ.ن:از همه اونایی که تولدم رو پیش پیش تبریک گفتند یا قراره پس پس تبریک بگند یا به موقعش ۲:۴۵ اخرین ساعتیه که قبل از خواب غافلگیرانه روی صفحه ی گوشیم می بینم(۵شنبه بامداد-شب قبل از پیاده روی بلاگرها) صبح ساعت ۶ از خواب بیدار می شم :دوش می گیرم/ موهامو خشک می کنم/وسایلم و اماده می کنم/میرم تو انباری دنبال کتونیام که ۲ ماهیه مفقود شده(یعنی در اثر نقل مکان نادرست بابام به نمیدونم کجا دیگه ندیدمشون) که پیداشون نمی کنم و به این فکر میفتم که کتونی دیگه ای بپوشم/صبحانه می خورم و ساعت ۷:۵۵ از خونه بیرون میزنم ساعت ۸:۱۰ با رویای نیمه تمام تو ایستگاه امام خمینی قرار دارم(فقط من میدونم که رویا می خواد بیاد .به همه گفته که نمیاد) ساعت ۸:۲۰ (تاخیـــــــــر!!!)من و رویا همدیگه رو بعد از تقریبا ۴ سال می بینیم.از نظر من تغییری نکرده و هنوز همون رویای نیمه تمامه که شاید کمی از نیمه بیشتر شده باشه(خوب بالاخره اونم ۴ سال بزرگتر شده دیگه) ولی از نظر رویا من خیلی تغییر کردم و بزرگ تر شدم(یه چیزی تو مایه های :کوچولو بودی بزرگ شدی ناقلا......اون قدی بودی این قدی شدی ای بلا....) توی مترو به گل یخ زنگ میزنم و فاطمه می گه که خواب مونده و چیزی حدود ۱:۳۰ از ما عقب تره و نمیاد. از قطار پیاده و سه تایی از ایستگاه قیطریه خارج می شیم و با نگار نیک نفس و بچه های تورلیدر سلام احوالپرسی می کنیم.ساعت ۹:۱۰ است.(قابل توجه دوستان که قرار بود ساعت ۸:۳۰ کنار ایستگاه مترو قیطریه باشیم سوار ون می شیم.اقاهه راننده خیلی خیلی عصبانیه...هی می گه ... هی ما جواب میدیم...هی اون...هی ما... (عکس کاملا دزدی از وبلاگ نگار نیک نفس :دی عکاس خودش بوده اسمش هم اونجا هست) واسه از دل اقاهه راننده در اوردن=اقاهه راننده ... اقاهه رانند...یالا بزن تو دنده...میریم به بام تهرون...اقاهه راننده..... بهنامترین زنگ میزنه به نگار و بوق بــــــــوق بوقققققق بوووووق(سانسور) ۹:۳۰ جلوی در اصلی بام تهران...مسعود و مهدی یزدی از ساعت ۸:۳۰ منتظر ما بودن. میریم بالا....از همون اول یه سری از بچه ها هر ۵ دقیقه یه بار می گن: صبحونه...صبحونه...صبحونه(تکرار جهت درک این احساس که یه دارکوب هی به گیجگاهتون نوک می زنه) بهنامترین توپ والیبال اورده(من بعد از بازی روش یه اسکلت نقاشی کردم) و وسط راه بچه ها همه جور بازی ای باهاش می کنند(والیبال/فوتبال/قل بده و...) بعد از پیاده روی ساعت ۱۱ رفتیم و به اسم صبحونه یه چیزایی خوردیم....البته به اسم صبحونه چون تنها کسی که چیزی شبیه صبحونه خورد بهنامترین بود که نیمرو خورد(یکی بستنی یکی دلستر...اصلا یه وضعی بود این صبحونه هه)سر میز هم کلی حرف زدیم و عکس گرفتیم و خندیدیم... البته سبب خیر زیادی هم شدیم چون اگه ما نمی خواستیم رو میزو صندلی هاشون بشینیم تا سال دیگه تمییزشون نمی کردند...البته صندلی ها رو وقتی از جامون بلند شدیم دیدم ااااا چقد تمییز شده همگی انرژی گرفتیم...نزدیک زمین تنیس یه وسطیه توپ بازی کردیم تیم علیرضا: شاهدخت سرزمین ابدیت( تیم بهنامترین:نگار-توحید قهرمانی(پدری)-آزاده ویوارا-رویای نیمه تمام-مهدی یزدی-مسعود-مجتبی و خود بهنام اقایی نسرین خانومی و محمدینوی کتونی(پسری با کفش های کتونی)و کوروش و علی خاموشیان و امید رحمانی(عکاسمون)بازی نکردند سنگ -کاغذ- قیچی(هیشکی-دو تا سنگ اوردن هم بهنام هم علیرضا) سنگ -کاغذ-قیچ(بهنام) سنگ-کاغذ-قیچی(هیشکی) سنگ -کاغذ-قیچی(بهنام) سنگ -کاغذ-قیچی(بهنام) تیم بهنام ۱۰ دقیقه وسط زمین بود...پرپرشدن بازیکن ها رو دیدیم تیم قدرتمند و سرفراز ما وارد زمین شد همین جا جاداره که از بل بگیرهای غیور تیم تشکر و قدردانی کنم:پویا کوشنده فر-علیرضا فروهر-سهیل اراکان پور عکاس عزیز پرشین بلاگ-امید رحمانی عزیز- هم از بازی عکس می گرفت و وقتی تیم ما وارد زمین شد زاویه روتغییر داد وسط بازی سه تا پیرمرد(با دل فوق العاده جوون) اومدن و واسمون شعر نگو نگو نمیام (هایده)رو خوندن...انقده حال داد بعد از وسطی استپ هوایی بازی کردیم... نگار هم که اسمش خرگوش بود با مخ خورد زمین...البته بعدا اسمش شد کوآلا بعد از تمام بدو بدوها و بازی ها یه اب بازی خفیف کردیم جهت دور کردن گرما ساعت ۲ بود ...عزممان را جزم کردیم که بریم پایین...برخی با اتوبوس رفتند(اتفاقا برخی که هی می گفتن که پیاده میایم ما) و من و ازاده ویوارا و نسرین خانومی و محمدینوی کتونی و مسعود و مجتبی و آمد و مهدی یزدی و علی خاموشیان پیاده رفتیم بعضی ها خداحافظی کردند و ما هم سه تا ماشین شدیم ساعت ۵ بود که از بچه ها خداحافظی کردم....ساعت ۶:۴۰ رسیدم خونه ساعت ۱۰ خوابیدم جای همه به شدت خالی بود ۴ سال پیش ... یه روزی مثل امروز تصمیم گرفتم که وبلاگی بنام شاهدخت سرزمین ابدیت رو بسازم.این اسم یه حس خاص و اسرار امیزی بهم میداد.در اصل اسم یه کتاب بود که من از داستانش خیلی خوشم اومد.(البته فکر نمی کنم نسخه ی چاپی این کتاب الان قابل دسترسی باشه) از وبلاگ قبلیم خسته شده بودم.اونطور که دلم می خواست توش نمی نوشتم...باهاش غریبه بودم،ولی... شاهدخت سرزمین ابدیت رو خیلی دوست دارم.مثل یه خونه ی واقعی بهم ارامش میده.ولی خیلی از دوستای خوب مجازیم رو از طریق اون پیدا کردم. تولدت مبارک عزیزم... بازم مثل هر سال می خوام از همه ی دوستای خوبم ، که منو تو این سالها تنها نذاشتن ،یادی کنم: باباپرشین=دکتر بوترابی:مرسی به خاطر همه ی لطفاتون و معذرت به خاطر تمامی زحمات و مزاحمت ها... گل یخ:فکر کن که تو جزو دوستای مجازی من به حساب بیای؟!فکر کن!!!!خیلی ماهی و منم خیلی دوست دارم. دهکده اینترنتی:کدی ۷۰۰ سالت که هست انشالله شازده(خودم)جشن تولد۱۴۰۰ سالگیت رو برات جشن بگیرم. زندگی من:پگاه کجایی؟ خاطرات من و تو از دبیرستان و دنیای حقیقی به دنیای مجازی کشیده شد. بی تو چه کنم؟!!!!!!!:تعداد علامت تعجب ها درسته محمد؟؟؟؟ تو از دادشم به من نزدیکتری...یکی از بهترین دوستای وبلاگیمی. جیگرتو:نیستی دارم دق می کنم...نیستی دارم می پوسم.هانیه ازت بی خبرم! دوست داشتن رو قبول دارم: ورزشکار منه این عاطفه.اصلا تو ورزشگاه با هم دوست شدیم... شباهنگ:می بینم که ملت به دوستاشون سر نمیزنن. دنیای شادی:یکی از بامرام ترین هاست...یعنی لنگه نداره.وقتی که کم پیدا می شم هم بهم سر میزنه و جویای حالمه. شوریده:حدود ۲-۳ سال پیش واسه همیشه خداحافظی کرد...ولی من هنوز لینکش رو نگه داشتم یادگاری... iran music 2007:بهزاد که اصلا اساسی حسابش جداست...دوربینت رو اماده کن که می خوایم بریم پیک نیک. غم تنهایی من:لیلا جونم ...با اینکه نوشته هات خیلی خیلی خیلی غمگینه ولی خیلی خیلی خیلی به دل ادم می شینه. پشت نقاب شب:جناب ما ارادت داریم اساسی...وبلاگمون رو منور کنید اقای علیزاده پروین. تنها در پاییز: واییییییییییییی این نازنین و که اصلا نگو...واجبه یه سر برم شیراز این دختر خیلی بامعرفت رو ببینم. بوی باروون:سعید خیلی وقته که اپدیت نکرده!!!! دوستانه:اجازه نمیده تو وبلاگش نظر بدیم...شاید نباید اینجا هم نظر بدم دیگه. تمام ناتمام من...: پر اخرش رو من میگم ،تمام ناتمام من ...پر،دفعه اول که به وبلاگش سر زدم گفتم یعنی چه؟ادرس وبلاگش چرا سگ خسته است؟!...مجید از اوناییه که هیچوقت فراموش ادم نمیشه.(برو کلی خودتو بزن به در و دیوار...ذوق مرگ شدی مگه نه؟) کرج:می شه به من بگید که حجت لباف رو کجا می تونم پیداش نکنم؟؟!! ناشکیبا:وبلاگ محمد پر از شعرای جور وا جور...هر موقع کم میارم وبلاگش رو می خونم. روزنوشت های پارسا:۲-۳ سال پیش ییهو وبلاگش رو ول کرد به امان خدا...اخرین پستش هم راجع به تصمیم ازدواجش بود...یعنی پارسا جان انقدر تصمیم ازدواج شما طویل المدت بود؟؟؟؟!!!!حالا هم که برگشته و اسم وبلاگش رو عوض کرده(پاتریس انلاین) جوانی:اییییی جوانی کجایی که یادت بخیر؟ کلبه ی عاشقانه با ساسان:ساسان جان یه چیزی تو گلوی اینجانب گیر کرده بذار بگم....تو هنوز لینک منو اصلاح نکردی؟؟؟؟؟؟؟ اخه شاهدختر سرزمین ابدیت چیه؟؟؟؟؟ خدایی که شکست خورد:محمد امین جان اب و هوای زنجان چطوره؟ارادت داریم خدمتشون...سلام برسونید. برای تو می نویسم همیشه...:یه الگو و نمونه برای همه ی کسایی که ادعا می کنن همدیگه رو دوست دارن.همیشه تو وبلاگشون احساس سرزندگی می کنم. زیتون: زیتون جان تو هنوز قوت داری؟شامپوتم که اومده به بازار اون چطوره اونم قوت داره؟گذشته از شوخی خیلی چیزا ازت یاد گرفتم. هم کلاسی:فاطمه خیلی شیرین و از ته دل می نویسی ... می دوستمت. رنگارنگ:یعنی از دست تو دوست جون...تو هنوز داری با ویروس کامپیوترت سروکله میزنی یا اینکه بزرگش کردی؟ کاش:من عاشق معرفی نسیم صبا از خودشم...وبلاگش رو بخونید. یکتاپرستان:سینا علاوه بر اینکه سایت قشنگی داره ، نوازنده ی خیلی خوبی هم هست. سیب گندیده:گلنـــــــــــــــاز خیلی وقته ازت خبر ندارم ، می خوام ببینمت. بانوی اسمانی: تاتی جون حکایتمون شده شبیه جن و بسم الله!!!! به پاکی دریا:توپول و که اصلا نگید...طول و عرضش در این وبلاگ نمی گنجه. پژواک:پویان ساده ترین و بی الایش ترین وبلاگ رو داری...احساس خوبی بهم دست میده هر دفعه که بهت سرمی زنم. زیردرخت ارزو:یعنـــــــــــــی یه روز به عمرم هم مونده باشه سعیده خفت می کنم...حالا منو پشت در میذاری؟؟؟دارم برات. بچه های اسمان:میثم جان شما جات راحته دیگه؟احساس غریبی که نمی کنی؟ خداییش وبلاگت به اندازه ی فیلم بچه های اسمان قشنگه.فقط من قالب قبلیشو خیلی خیلی خیلی بیشتر دوست داشتم.(الان می گه دوست داشتی که داشتی...به درک) یکی مثل خودت...گاهی به اسمان نگاه کن:(ترجیح میدم روی موتورسیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه تو کلیسا باشم و به موتورسیکلتم فکر کنم.)اینو نادر گفته.حالا یا نادر همون نادرنریمان خودمونه یا اینکه مارلون براندون نادر نریمان ماست یا اینکه برعکس یا هیچکدوم... عشق می باید این روزگاران خدارا:اخــــــــی...قضیه اون شعره و اسم وبلاگت رو هنوز به خاطر داری؟؟؟ نقاش باشی:یه هنرمند خودش...ولی روز تولد پرشین دوربینش رو داد به من که ازش عکس بگیرم...فکرکنم که اون بدترین عکس تو البوم یادگاریش باشه(افتضاح شد عکسه ...نه؟) تاج خورشید:چند روز پیشا یه بچگی ای کردم تو وبلاگت که نگو و نپرس....خیلی خوش گذشت،تو منو یاد خاطرات خوب بچگیم انداختی. رازان پرستوی مهاجر:شهزاد یه مدت خیلی فعال بود تو پرشین...ولی الان خیلی وقته که ازش بی خبرم.خدا کنه که مشکلت حل شده باشه. نگار۵۵۵۲۰۰۳۸۵:نگارنیک نفس که دیگه پرشین و فنز رو ترکونده .من چی بگم اخه؟! بچه های فقیربرره:اخ خدا خفت نکنه ... دست از سر اون کامران کچل بردار کیوان. رویای نیم تمام: یه فیلم هندی رو تصور کنید که یکی میدود سمت یکی دیگه ،بعد داد میزنه میگه:رویــــــــــا. مرد افتابی:من که باور نمی کنم حتی سربازی تونسته باشه ۱۲۰ کیلو اضافه وزن تورو کم کنه مسعودی. کلاغ:اصولا کلاغ پرنده ی خیلی خیلی مقاومیه و من ایمان دارم که تو توی سربازی زنده می مونی. و یه سری از دوستای خوبم که وبلاگهاشون رو حذف کردن ولی من به یادشونم و هیچوقت لینکشون رو پاک نمی کنم(اما من ان شکوفه ی اندوه-وبلاگ یاشار بیک وردی-زودباش بیا تو شاعرانه ها-غزل واره های تنها-عکسدونی-قاصدک و All stars) حالا همه یک صدا....تـــــــــــــــــولــــــــــــــدت مـــــــــــــــــبارک باز کن پنجره ها را که نسیم امسال باید عید خیلی خیلی قشنگی باشه.نمیدونم چرا اینو میگم ولی حس عجیبی دارم.انگار که روحم از زیر پوست بدنم داره جوونه میزنه. عید نوروز به همه ی شما دوستای مجازی نه حقیقی حقیقی مبارک سلام خیلی دلم واسه اینجا تنگ شده بودددددددددددددددد ٢٢ اذر روز تولدمه.چون امسال تو محرم بود ٧ اذر جشن گرفتیم و به همه بچه ها شیرینی دادم.چه بخور بخوری بود.اقایون که گوی سبقت ربوده بودن و چنان شیرینی ها را می بلعیدند که انگار بوقلمونی را............ ولی امروززززززززززززز هوای زنجان از دیروز ابری بود و از دیشب شروع به باریدن بارون کرد.ساعت ٧:٣٠ صبح از خواب ناز بیدار شدم که حاضر شم برم دانشگاه.همین که پرده ی پنجره رو زدم کنار دیدم به به چه برفی داره میاد.تندی حاضر شدم و با هم اتاقیم عزم رفتن به دانشگاه با پای پیاده کردیم(البته کاملا عادیه چون ما هر روز از سرویس خوابگاه به دانشکده جا می مونیم و تقریبا به طور میانگین ٢٠ دقیقه دیرتر از استاد وارد کلاس می شیم)حالا... ساعت اول رو بنده به مناسبت اماده شدن برای امتحان حذفی به استاد افتخار حضور ندادم.فقط یک ساعت گذشته بود که تمام زمین های اطراف دانشکده سفید یه دست شده بود و نزدیک ٢٠_٣٠ سانتیمتر برف روی اون نشسته بود.داشتم فکر می کردم که خدا روز تولدم چه کادوی خوبی بهم داده.کلی ذوق کردم..... همین طور که توی راهروها جزوه به دست راه می رفتم و درس می خوندم دیدم بچه ها ۴۵ دقیقه از شروع کلاس گذشته انتراک گرفتن که برن برف بازی کنن.همون اول اقایون چند نفری کشته دادن و یکی از اون بنده خداها جلوی پای خودم با سر به زمین کوفته شد و تلف شد(روحش شاد) قرار هم بر این شده بود که ریزه میزه ها رو توی برف بخوابونن و به قصد کشت با برف به سر و صورتشون بزنن طوری که زیر برف مدفون بشن.(بچه ها ی کلاس ما اند لطافتند) حالا... کلاس ساعت بعد هم به دلیل بداحوالی استاد گرام لغو شد.یعنی از ساعت ١٠تا ١٢:٣٠ فرصت مناسبی بود برای بچه های خرخون کلاس ما. جز من و ریحانه کسی در اون سفیدی و مه که حیاط دانشکده رو گرفته بود پیدا نمی شد.(همه یا کتابخونه بودن یا اتاق مطالعه یا سلف) داشتیم قدم می زدیم که به یاد دوران کودکی گفتم یه ادم برفی درست کنیم.تنه به عهده ی من و سر به عهده ی ریحانه.یه گوله برف کوچیک براشتم و از این ور حیاط تا اون ور حیاط قلش دادم طوری که وقتی سر رو روش گذاشتیم ادم برفیه شد هم قد ریحانه. مراحل پایانی اماده سازی بود.از لیوان یک بار مصرف به عنوان بینی استفاده کردیم و دنبال چیزهای مشابه برای چشمو چالش بودیم که دو تا از همکلاسی های اقا به نظر بی تفاوت از کنارمون رد شدن و رفتن بیرون دانشگاه.١٠ دقیقه بعد با دو تا هویج و یک عدد خیار سالادی و ٢تا شکلات توپی و ٢ بسته اسمارتیز تشریف فرما شدن.(نگو تمام مدت بچه های کلاس به جا درس خوندن تو کتابخونه من و ریحانه رو زیر نظر گرفته بودن و میخندیدن.هیچکدومشون هم نیومدن کمک.) شال گردن من خیلی کوتاه بود و از دور گردنش می افتاد.از شال ریحانه استفاده کردیم که بدبختانه سفید بود.کم کم همه بچه ها درس و امتحان رو بی خیال شدن و اومدن که ادم برفی رو ببینن.همین میون بود که شالگردن یکی از پسرا به چشم اومد و با نگاه های وحشتناکمون مجبورش کردیم که اطاعت کنه و شال رو به ما بده.دیگه اخر کار بود و منم دستکشام رو دراوردم و به عنوان دست گذاشتم رو شکم ادم برفیه که با این حرکت همه زدن زیر خنده چون شد کپی یکی از استادامون با اون شکم برامدش که دستاش رو به عنوان حفاظت رو شکمش تکیه می ده. همه ایستادیم و کلی عکس یادگاری گرفتیم.منم دویدم تو نمازخونه تا خودم رو خشک کنم و یه نیم ساعتی به همین منوال گذشت تا تلفنم زنگ خورد که پاشو بیا همه سر جلسه ی امتحان نشستن.بدو بدو جوارابام و از رو شوفاژ برداشتم و با هول شدگی خودم رو اماده کردم و رفتم نشستم سر جلسه ی امتحان. چندی بعد(بعد از امتحان بیوشیمی حذفی) این بچه های داروسازی رو اعصاب ما راه میرن.اصلا نرمال نیستن.(جسارت نباشه بچه های دانشگاه خودمون رو میگم)پاشدن کوبیدن اومدن دانشکده ی ما(اونم از رو تپه ها)فرطی زدن کله ی این ادم برفیه مارو شکوندن.می گیم چه مرگتونه؟ می گن پامون خورددددددددددددددددددد.اخه پای تو اونجا چیکار می کرد بچه.اونم وسط جایی که تا حالاپایی بهش نرسیده مگر پای ادم برفیه ما. ولی ما تسلیم نشدیم و دوباره درستش کردیم اونم این دفعه به کمک یکی از سال بالایی ها.(به قول دوستان گرام احیاش کردیم.جو پزشکیه دیگه ادم رو می گیره.)بعدم کلی عکس باهاش انداختیم . البته به عنوان دفاع از ادم برفی با بچه های داروسازی جنگ برف بازی عظیمی به همت دوستان در استانه ی مقدس ادم برفی برگذار شد و داروها فرار کردن. خیلی تولد خوبی بود.کلی خوش گذشت.جای همگی خالی.(البته الان دارم از کمردرد می میرم) 24 تیرماه تولد وبلاگمه وبلاگی که مثه یه دفترچه خاطرات خیلی باارزش برام می مونه لحظه های غم و شادیم رو درون خودش جا داده بعضی مواقع به عقب برمی گردم و صفحات گذشته رو مرور می کنم از نوشتن بعضیاشون دلگیر می شم و دلم می خواد کاش نمی نوشتمشون ولی دلم نمیاد که حذفشون کنم چون احساس اون لحظه ای که نوشتمشون رو دوست دارم بعضی از اونا رو هم خیلی دوست دارم و چندین بار می خونمشون این چهارمین سالگردشه و با همه کم سنیش قلب خیلی بزرگی داره چون خلاصه ای از دنیای من رو به دوش می کشه شازده کوچولوی من.....تولد مبارک همون طور که گفته بودم قصد یه مقدار تغییررو برای این وبلاگ دارم که شاید بعضیا ناراحت بشن قراره ادرس و اسم وبلاگم عوض بشه بنا به دلایلی(به عبارتی می خوام گم و گور بشم.) اگر خوبی یا بدی ازم دیدین حلالم کنین. مرا به عاطفتی گرم و خوش پناهی نیست مگر روی به سوی تو اورم... مادر تو ارامی مانند اسمان و خورشیدی در میان داری که بر جهان دل من گرما می بخشد تو ارامی مانند دریا با موج هایی نوید بخش اما تا ان زمان که دل من نشکند ان زمان است که طوفانی پر از اندوهی چه شب ها که شانه هایت مرحم اشک هایم هست چه شب ها که با نام تو تنها دلم ارام می گیرد تو مانند یک کوه پایداری که بران تکیه می زنم می شکنی اما دم بر نمی اوری و دوباره می ایستی شجاع بودن در نترس بودن نیست تو می ترسی و با همه وجود مرا از اتش وامی رهی می خروشی و طوفان می شوی اما شبها برای خستگی شانه هایت تنها خود می گریی و خدا عشق تو زلالترین و پاکترین عشق هاست دوستت دارم چون وجود داری...مادر
پ.ن: یه عکس خیلی قشنگ واسه این پست داشتم ولی به لطف بعضیا همه جا فیلتره... عید اومده خونه تکونی کن دلتو اب پاشی کن دور و بر منزلتو گردگیری کن عکس پدر مادرتو ایرونی باش بالا نگه دار سرتو انجمن ادبی ــ هنری پرهیب اگر اهل ادبیات(شعر،داستان،قطعه ادبی،دل نوشته،طنز،نیایش و ...) و هنر(انواع موسیقی،نقاشی و...) هستید و دوست دارید که چند ساعتی را در هفته،در جمعی دوستانه و شاد به خواندن و نقد شعر و داستان و کتاب(اعم از آثار اعضاء و آثار مطرح ادبیات) بپردازید، حتماْ در جلسات هفتگی انجمن ادبی ــ هنری پرهیب شرکت کنید در صورت عضویت می توانید از کتابخانه،نشریه،گردش های تفریحی و مزایای دیگر انجمن استفاده کنید. همچنین در صورت تمایل می توانید مطالب ادبی و هنری خود را در نشریه انجمن به چاپ برسانید جلسات هفتگی ما،هر شنبه ساعت ۴الی۶ بعداز ظهر در فرهنگسرای رسانه،واقع در ضلع جنوب غربی میدان ولی عصر،برگزار می شود برای هماهنگی و اطلاعات بیشتر با آقای بهزاد قلی زاده،روابط عمومی انجمن ۰۹۳۵۹۸۳۸۱۸۲ تماس بگیرید پست الکترونیک پرهیب www.parhib_ir@yahoo.com وب سایت پرهیب فعلاْ در دست تعمیر است (اگر سؤالی در رابطه با این پست دارید،می توانید کامنت بگذارید تا در اسرع وقت پاسخ بگویم پ.ن:این متن کپی می باشد و من هیچگونه مسولیتی در قبال غیر مجاز بودنش قبول نمی کنم خوب دیگه همتون با پرهیب کم و بیش اشنایید و نزدیک به 9 ماهه که فعالیتش رو شروع کرده و همچنان می رود به جلو تا چشم حسودان و عنودان بدگوهر بزند بیرون این متن رو شادی عزیزم نوشت واز من خواست که همراه باهاش بازم فرخوان برای پرهیب بدیم که جا داره همینجا واسه اینکه کار من رو راحتت تر کرد ازش تشکر کنم التماس دعا دارم ازتون برای چند نفر که می دونم هیچوقت فراموشم نمی کنید برای یکی از دوستای عزیزم که روزای سختی رو می گذرونه و برای مریضی که همواره محتاجه به دعاتون
انقدر ترافیک شدیده که ماشین ها اصلا حرکت نمی کنند و از شانس من امشب تهران تصمیم گرفته که همون پارکینگی که پیش بینیش رو کردن بشه ساعت 5/5می رسم به سالن الغدیر و جشن شب یلدا و این شب یعنی مبارزه ی سپیدی با سیاهی و جشن پیروزی نور و صبح رفتن غم انگیز پاییز و سلام با شبی چون یلدا به زمستانی سرد به سرعت پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا تا حداقل دیدن دوستای وبلاگ نویس نصیبم بشه خوشبختانه مراسم هنوز تموم نشده گل یخ رو پیدا می کنم و می رم پیشش می شینم کم کم بچه ها رو از گوشه و کنار پیدا می کنم و با بعضی ها هم از راه دوره سلام می کنم تا جایی که دست رویا رو که داره جلوم راه میره می گیرم و باهاش سلام علیک می کنم و اونم مجبور می شه رو دو پاش جلوی من بشینه تا مزاحم دید پشت سری ها نباشه کادوی خداحافظی دکتر بوترابی یه سبد پر از عروسک و یه قاب کادوپیچ بود که نفهمیدم چیه! زیاد طول نمی کشه و مراسم تموم می شه و از طرفی تازه شروعه چون می خوایم عکس یادگاری بگیریم و بچه ها رو ببینیم دکتر نم نم رو دیدم و باهاش سلام احوالپرسی کردم و دکتر شروع کرد به ویزیت کردن گل یخ گوشه ی سالن به قول حمید پارسا دکترچکه چکه یا دکتر نموره این دفعه هم مثل دفعات قبل به من سن ایچ نمی رسه و از عطش اب یخ می خورم عروسکای دکتربوترابی رو ازش می گیریم و با دکتر و عروسکا عکس یادگاری می گیریم می خواستم جدی جدی یکی از عروسکای باباپرشین رو به عنوان یادگاری بردارم اما دلم نیومد من و گل یخ و حمیدپارسا و یاسین و شادی و پویان ....... دیگه یادم نیست عکس یادگاری انداختیم که وقتی رسید به دستم میذارمش تقریبا اخرین نفرایی هستیم که سالن رو ترک می کنیم تو راه خروج از دانشگاه به کدخدا زنگ می زنم و بازم دل به دل راه داره چون همون لحظه در حال زدن اس ام اس شب یلدا بود بهش می گم جات خالی بود و از کدبانو می پرسم و ارتباط قطع می شه و دیگه هم نمی شه باهاش تماس بگیرم یه کمی هم جلوی دانشگاه وای میستیم و حرف می زنیم و بعد هم متفرق می شیم ساعت ۶:۴۵راه می افتم و ساعت ٩:۴۵می رسم خونه دلم می خواست همه می اومدین ولی خیلیاتون نبودین پ.ن(عاشق شبای یلدام) نگار(نیک نفس) کله ات رو می کنم یه سراغ نمی گیری از من که اونجا پیدات کنم دکتر جاتون خالی می شه و من بدکاری کردم که ازتون اون عروسک رو یادگاری نگرفتم کاش سالن جشنای پرشین یه سالن یه طبقه بشه که همه بچه های پرشین پیش هم باشن(البته نظره انتقاد نیست) تا فرشتگان با جهان بیعت کنند(عیدتون مبارک) از همه اونایی که تولدم رو تبریک گفتن ممنون عجب مهمونی شد جاتون خالی کدخدا و خانمش هم اومدن ایشالله تو جشناتون جبران می کنم بگذریم روز تولد خود ادم ادم و ببرن تولد به نظرتون پدیده ای نیست این اتفاق دقیقا برای من افتاد روز تولدم رفتم تولد یکی دیگه این هم یکی از عجایب خلقت می تونه باشه البته به زور بردنم چون سخت سرسختی می کردم که نمیام ما هم دیگه بندو بساط رو جمع کردیم با کدی و خانمش و خانواده رفتیم تولد در تولد کردیم هه هه پ.ن: کدی به کوری چشم حسود هنوز زنده ام و بدخواهام در حال ترکیدن اخه می دونی یکی چند وقت پیشا بهم اس مس زد که با تفنگ افتاده دنبال بدخواهام چشاشونو در میاره حالا پیدا کنید سن پرتقال فروش را!!!!!!!! این دو تا کفش دوزکا رو می بینین کدی و خانمشن بلوتوثش پخش شده اون قورباغه هم کیوونه و بقیه هم به ترتیب از سمت چپ دوستاشن یعنی کیا و کامران و کوروش اون موش زرده هم سعیده است اون بادکنک صورتیه هم مینائه و سبزه هم نازنینه و بقیه هم واقعا بادکنکن خودمم که داشتم تصویر برداری می کردم اون جوجه تیغ تیغیه که خیلی موزیه هم مجیده بقیه هم در این تصویر نیستند و مشغول پایکوبی اونورن از سمته راست بگم لباس سبز رنگ رنگیه نقاش باشیه خودمونه بقلیش توپوله که خودش هنوز نمی دونه تو مهمونی بوده ازش عکس گرفتیم لباس ابیه هم پیمانه از دریا اومده راستی عکاس این عکس هم بهزاده ایدینم اونیه که پیشه دکتره و سواره چرخه بقه هم همچنان هستند که نمیشه عکساشون رو گذاشت کدیییییییییییییییییییییییییییی کادوی من چی شد باید اعتراف کنم من نیز گاه به اسمان نگاه می کنم دزدانه به چشمان فرشتگان نه به همه یشان بلکه به انهایی که شبیه تواند هفته ی دیگه جمعه تولدمه(٢٢/اذر) ٢۴ اذر هم تولد کدخداست کدخدا و خانمش تصمیم گرفتن تولد منو جشن بگیرن خود کدی بهم گفت می بینید چقد منو دوس دارن منبا این خبر هم کاملا معتبره و همه ی علاقمندان می تونن همینجا ثبت نام کنن لطفا تا چهارشنبه این هفته ثبت نامتون رو تکمیل کنید و از اوردن مهمون اضافه هم اصلا خودداری نکنید (کدخدا چیزی که عوض داره گله نداره=تلافیش) هر چی فکر کردم نتونستم چیزی بنویسم فقط التماس دعا دارم از همتون این روزا برام خوب نگذشت دیگه چقد بدبیاری دیگه چقد نقش ادم شنگول و بازی کردن بعضی وقتا احساس می کنم تمام وزن کیهان و هستی رو شونه هامه حداقل کاری کنید که دلم به دعاهاتون تو شبای قدر خوش باشه دوستای بی معرفت با شماها هم هستم التماس دعا دوباره مثه بچگیام شدم یه کارایی کردم که خیلی وقت بود دلم می خواست انجام بدم و نمی شد 5شنبه رفتیم دماوند به باغ همیشگی تو اون هوای خوب توی راه سرم رو مثه وقتی که خیلی کوچیک بودم از ماشین کردم بیرون و با دستام سعی می کردم که هر گل و گیاه و درختی رو لمس کنم چه حس قشنگ و لذت بخشی بود یه سفر در زمان بود باد لطیفی که به صورتم می خورد و از لابه لای انگشتام عبور می کرد زندگی رو از اعماق وجودم به جریان مینداخت باز یه تاپ بازیه حسابی هم کردم مثه اون موقع ها که هیچوقت حرف کسیو گوش نمی دادم و دستام رو روی تاپ ول می کردم به اسمون خیره شدم و طلوع ماه رو دیدم تنهایی با یه چوب بلند که از بچگی عادت داشتم وقتی به باغ و کوه می رم به دستم بگیرم رفتم به دشتای اطراف تو دشتا دویدم و داد زدم تازه یه ذره احساس راحتی کردم توی گلوم خیلی چیزا بود که با این فریاد از بین رفت به خیلی جاها که دیگه جرات رفتنش رو نداشتم رفتم تک و تنها و این تنهایی یه چیزایی رو دوباره درونم زنده کرد اینکه من می خوام همون سارای همیشگی باشم پایین نوشت: بازم فرودگاه ١-هر وقت پا به این مکان میذارم از شدت استرس دل درد شدیدی می گیرم هم اگه کسی بخواد بیاد هم اگه کسی بخواد بره ٢-خواهرم رو بعد از یک سال دیدم دلم کلی براش تنگ شده بود ٣-جالب اینجا بود که نه تنها فرودش تاخیر نداشت بلکه 24 دقیقه هم زود نشستن(ماشالله شرکت هواپیمایی لوفتانزا) ۴-از دست این داداشم امیر ۵-هواپیماساعت 1:16بامداد دقیقه نشست و تقریبا ساعت 3 رسیدیم خونه تا بعد از اذان صبح هم نشسته بودیم حرف می زدیم و سوغاتی بازی می کردیم جمعیت هی گرسنمون می شد و تند تند میوه و شربت و شکلات و...می خوردیم واسه خودش شده بود مهمونی دارم از تو می نویسم شوخی نیست همه حرف های دلم هم این نیست و چرا دستان تو همیشه زبر است؟ دارم از تو می نویسم شوخی نیست به نام ... پدر و این برای توست تویی که می دانم هیچگاه این را نخوهی خواند این دفعه می خواهم برای تو بنویسم تویی که هیچوقت برایت اینکار را نکرده ام و تو با ان روح عظیم و شانه های گسترده در ساده ترین کلام خلاصه می شوی تا در زبان کودکی خردسال اولین کلمه ی زندگی باشی و تو با ان همه هیبت در اولین حروف الفبای زندگی جا می گیری همانند اب روانی و اولین املای ما اسم تو است بابا اب داد . و هر چه که دگرگون شود قابل درک نیست ولی تو و نامت اگر هم دگرگون شوی هنوز مثل اب روانی و می شود گفت از اب هم بهتری و اگر نامت را دگرگون کنیم دیگر نمی نویسیم ( بابا اب داد) چون بابا خود دریاست و انقدر روح بزرگت به اندازه ی دهان کوچکم ساده و روان شد که اولین کلامم با تو اغاز شد همیشه ایستاده ای مانند ابشاری بزرگ بر زمین می کوبی و چون درختی در عمق قلبم ریشه داری و نه از مادر کمتری و نه از فرشته ای اسمانی و کتاب عشقت را بار دیگر از سر خواهم گرفت به نام ... پدر توجه توجه :می دونم پست خیلی طولانی شده ولی دنبال اسمت توش بگرد حتما پیدا می کنی در ضمن رنگهای انتخابی برای اسم ها شانسکی است نقطه دقیقا یک سال پیش یا دقیق تر 12 ماه پیش یا به طور جزئی 365 روز پیش تصمیم به ساخت این وبلاگ گرفتم(البته تولد حقیقی 21 تیرماهه که من به دلایلی 25 می گیرمش) البته فکر می کنم دهمین وبلاگ هست و در کل از همه ی وبلاگای دیگم جداست این پست رو اول به وبلاگم و بعدش به تمام دوستای خوبم تقدیم می کنم یادی از همه ی دوستان: باباپرشین(دکتر مهدی بوترابی) که از اول تولد این وبلاگ بهم سر می زنه و همیشه هم نظر می ده(شکلک ها)فکر کنم رکورداره داشتن کامنتای باباپرشینیم اونم از نوعه متنی نه فقط شکلک گل یخ(فاطمه ملکی)یکی از بهترین دوست جونای وبلاگ نویسمه که خیلی وقته دیگه این دوستی فقط مجازی نیست بلاگ ها(بهزاد)وقتی باهاش اشنا شدم که قرار بود تو قسمتی از فنز بنویسم و از اون جا دوستیمون اغاز شد و خیلی کمکم کرده و می کنه دهکده ی اینترنتی(کدخدا و بروبکس دهکده)یه کدخدای خوب و مهربون که لنگش تو دنیا پیدا نمی شه فقط شازده(که منم)رو خیلی اذیت می کنه دختر کدخدا/خاله کدخدا/امنیه/خان دایی/حکیمه خاتون/بیگانه/خان داداش/شاور اعظم کدی همشون رو دوست دارم خاطرات پت و مت از زبان پت(پت)هر موقع به وبلاگش سر می زنم اگه غم و غصه داشته باشم به کلی فراموش می کنم خیلی دوسش دارم و کلی دوسته خوبیه بی تو چه کنم(محمد)همیشه نوشته هاش رو دوست داشتم و دارم فقط دیر به دیر اپ می کنه و یکی از تنها دوستایی هست که همیشه نوشته هامو به دقت می خونه و کلی مهربونه جیگرتو(جیدر من)خیلی باهاش دوستم ولی سرش شلوغه و کم پیدائه و هر کی باهاش دربیفته ور افتاده دوست داشتن رو قبول دارم(عاطفه)این عاطفه که اصلا حوصله ی اپ کردن نداره و ما خارج از محیط وبلاگ دوست شدیم و بعدا تو دنیای وب همدیگه رو پیدا کردیم و دیدم ای دل غافل بله شباهنگ(یاسمن)این دختره از بس درس می خونه شده جسد ماهه به خدا لنگه نداره ایشالله کامپیوترش زودتر روبه راه شه دنیای شادی(شادی)شادیه واقعی رو می شه از نوشته هاش پیدا کرد و این قالب صورتیش منو به وجد میاره شوریده(شیدا)دوست مهربونی که به قول خودش همدیگه رو لینک کردیم که دیگه همو گم نکنیم ولی اون رفت و دیگه نمی نویسه خیلی وقته دلم براش تنگ شده ایشالله مشکلش زودتر حل بشه سال های سبز عاشقی(محمد)وبلاگش یه قالب سبز داره که خستگی رو از چشم ادم می گیره و پست هاش پر از امیده ستاره ی دنباله دار(مهدی)خیلی وقته اپ نکرده هر جا هست موفق باشه مرگ گلبرگ های مریم(امیر)کافیه یه کار از این پسر بخوای تا برات انجام بده یه دوست واقعیه تک ستاره من تو هستی(ستاره)همیشه یه جمله ی قشنگ تو وبلاگش هست هر چه می خواهد دل تنگت بگو رویای نیمه تمام(رویا)خودش برعکس رویاهاش یه رویای تمامه یه مدته که غمگینه ایشالله مشکلش حل بشه غم تنهایی من(لیلا)هر وقت به وبلاگش سر می زنم یه غمی تو نوشته هاش هست ایشالله دل مثه دریاش غم ها رو غرق کنه بدذات(بدذات)این موجود خبیث معلوم نیست بعضی وقتا کجا غیبش می زنه برعکس ظاهر خبیثش خیلی مهربونه و به دردودل ادم گوش می ده پشت نقاب شب(سعید)وبلاگش همیشه فعاله تقریبا از اول این وبلاگ بهم سر می زد تازگی ها یه اتفاق بد واسه خودش و خانوادش افتاده که انشالله خدا بهشون صبر بده تنها در پاییز(نازنین)اخخخخ من چی بگم از این دختر که ماهه مثه خودم یه دختر پاییزیه که لنگه نداره فکر کنم یکمی از دست من ناراحته اره نازنین؟! بوی باروون(سعید)بالاخره که وبلاگت رو خونه تکونی نکردی می گم باید استین برات بالا زد گوش نمی کنی غزل واره های تنها()اسمشو از وبلاگش پاک کرده شاید نخواد منم بنویسم کم پیدا هست ولی بی معرفت نیست هنوزم گهگداری بهم سری می زنه دوستانه(ساعده)متنهای ادبی و شعراش رو خیلی دوست دارم وبلاگش پر از ادب و ادبیات و... ساعده خانم یادته یه موقعی یه سری می زدی خوب الانم سر بزن دیگه مثل اون موقع ها که کامنت بازی می کردیم تمام ناتمام من...(مجید)خیلی حیف شد ارشیو وبلاگش رو پاک کرد نوشته هاش خیلی بامزه بود مجید یادته وقتی می گفتی می خوای وبلاگ نویسی رو ول کنی چقد باهات دعوا کردم ***کرج***(حجت لباف)این پسر یه وبلاگ نویسه فعلاله چهره های درخشان هم دست خودشه ناشکیبا(محمد)شعر می گه یه شعر داره که اسمش شطرنجه حتما بخونید عالیه قاصدک(محمد)خیلی وقته لینکش کردم ولی زیاد سر نمی زنه واسه همین هم فقط نوشته هاش رو بعضی وقتا می خونم روزنوشت های پارسا(پارسا)امان از دست این پارسا خیلی وقته خبری ازش نیست پست اخرش تا اونجا که یادمه راجع به ازدواج بود فکر کنم رفت قاطی مرغا جوانی(محمد)هر چی اهنگ و اینا میخوام کافیه به وبلاگ جوانی سر بزنم با سفارشم قبوله گل من(پگاه)اینو که من اگه دستم بهش برسه خفش می کنممممممم این یه همکلاسیه بی معرفته که خبری نمی گیره کلبه ی عاشقانه با ساسان(ساسان)این ساسان عاشقه به خدا دروغم کجا بود وبلاگش رو بخونید انقد قشنگ می نویسه ادم اشکش در میاد خدایی که شکست خورد(محمد امین)من بهش می گم سید قراره توی پروژه ی بزرگ همکاری کنیم موفق باشیم برای تو می نویسم همیشه...(زوج عاشق)ایشالله هیچوقت تو زندگیشون غم پا نذاره همیشه دوستای خوبی برای منو وبلاگم بودن و هستن زیتون(زیتون)خیلی مقویه و یه روانشناس خوب همیشه به من سر می زنه و هوامو داره نظرکرده(نظرکرده)چی بگم والا تا تبادل لینک بین وبلاگامون صورت گرفت رفت که رفت هر جاهست سلامت باشه شادوشنگول(شیوا)این مثه توپ شیطونک می پره بالاوپایین مگه تولد عزیز جونت تموم نشد چرا پست جدید نمی ذاری رنگارنگ(دوست جون)قالب وبلاگش ساده است من عاشق اهنگه وبلاگشم وقتی می شنوم یاد لالای های بچگیم میفتم می خوامشششششش البته منظورم اهنگ وبلاگش بودا داستان های محمدرضا(ممزی)تازگیا کم پیدائه ایشالله مامانش زودتر روبه راه بشه یکی از اولین دوستای وبلاگمه هاااا از خواب تا مرگ(پیمان)یه داداشیه پرچونه که همیشه تخیلاتش رو می خونم یه دانشمنده واسه خودش عکسدونی(عکاس)بابا تو رو که فیلتر کردن مگه چه خلاف بزرگی دچار شد تو مثل بارون اومدی عاشق و اشنا...(کیمیا)دخترخالمه و کلی خاطره کیمیا مهران مدیری در چه حاله؟ درحضور(یکا)یه دوستی که همیشه به یادشم مدتیه که وبلاگش رو تعطیل کرده البته گاهی سر می زنه داش حمید(حمید عشقی)یادش تو دل همه ی وبلاگ نویسا زنده است نوشته هاش ادمو به خود میاره گاهی به وبلاگش سر می زنم خدا کنه که واگذار نشه کاش...(نسیم)یه ابجیه مهربون که قراره یه روزی بهم سر بزنه و مهمونم بشه یکتاپرستان(سینا)یه ادمه فعال تو زمینه ی سایت سازی ایشالله که گروه سایتاش همیشه فعال باشه باران خیال(یاسین)نمی دونم چی بگم! ولی به یاد اون سوالی که میگه اگه یه دقیقه به اخر عمرم مونده باشه بهم چی می گی بهت می گم نویسنده و مدیر موفقی خواهی شد سیب گندیده(هیچکس)می خواستم اسم خودش رو بنویسم ولی گفتم شاید دلش نخواد یه کارمند نمونه است بانوی اسمانی(تاتی)مثل خودم پرانرژیه و کلی مهربونه یاد نمایشگاه کتاب بخیرتاتی چقد با گل یخ پریدیم بالا و پایین تو چرا تنهایی(نرگس)واییییییی عاشق شعراشم همه حرفای دلش تو شعراش معلومه کلی دلم براش تنگ شده محمد به این نرگس بگو یه سری به من بزنه سطرهای دلتنگی(مینا)تازگی ها اسم وبلاگش رو به ترکی می نویسه چقده قشنگ می شه نیگا--> سخنته سوزلریم پژواک(پویان)وبلاگش به غیر از دلنوشته هاش هیچی نداره نه لینکی نه....برا همین وبلاگ خیلی جالبی به نظرم میاد زیر درخت ارزو(سعیده)چی بگم از دست این دختر که باهم این وبلاگا رو تبدیل به چت روم می کنیم بعضی وقتا هم واسه همدیگه توی دهکده اینترنتی کامنت می ذاریم یکی مثل خودت...گاهی به اسمان نگاه کن(نادر...همین وبس)خیلی به دور و اطرافش توجه داره نادر با کاری که برای مرگ دوستم کردی باورم شد که بالاخره یکی که وبلاگم رو خوند حرفامو درک هم کرد بازم مرسی عشق می باید این روزگاران خدارا(مینا)عاشق اسم این وبلاگم و صاحبش رو کلی دوست دارم زود باش بیا تو شاعرانه ها(معین الدین واعظی)خدا می دونه که این پسر چرا اسم وبلاگش رو این گذاشته و بعد همه چی می ذاره تو وبلاگش الا شعر!!!!! بچه های اسمان(میثم)تقریبا هم محلیه یه ذره محلشون اونورتره همیشه با کامنتاش وبلاگم رو گل باررون می کنه به پاکی دریا(توپول)چی بگم از دست این توپول انقد لاغر نمی کنه که اخرش می ترکه لینکش می باید یه مقدار بالاتر باشه چون تقریبا از اول این وبلاگ بهم سر می زنه نقاش باشی(نقاش من)به قول خودش تو همون لحظه ی اولی که همدیگه رو دیدیم حس قشنگ دوستی رو هم دیدیم ما اول همدیگه رو پیدا کردیم بعد وبلاگامون رو تاج خورشید(تاج خورشید)کلی مهربونه سر می زنه حالمو می پرسه انگار صد ساله که دوستمه رازان پرستوهای مهاجر(شهزاد)کم پیدایی شهزاد خانم این شهزاد منو به طنازی تشویق می کنه خیلی شیطونه از این لحاظ
negar500200385 (نگار)با اینکه تازه باهم دوست شدیم ولی بیشتر از اونایی که کلی باهاشون دوستم بهم لطف داره هشت بهشت(فواد)من اولین بازدیدکننده ی وبلاگش بودم فواد از دستت خودمو می کشم چرا شاهدخت رو اینجوری نوشتی شاه دخت اما من ان شکوفه ی اندوهم(سعیده)کلی با هم کامنت بازی می کنیم وقتی میام می بینم سعیده واسم کامنت گذاشته می گم نه نمی شه حتما باید جوابش رو بدم اخه جفتمون هم حاضر جوابیم سعیده خیلی خوبی که تند تند بهم سر می زنی
yashar430 (یاشار)تو جشن تولد پرشین بلاگ اول اجرای خیلی قشنگش رو دیدم و بعد وبلاگش رو و هزار تا دوسته دیگه که دلم می خواد اسم همشون رو بگم ولی همینجوریش خیلی زیاد شد ولی قول می دم واسه همه جبران کنم حتی اونی که فقط یکبار سر زده بهم و بالاخره با 2187تا کامنت و 2713تا بازدید که فکر کنم برای یکسال خیلی خوبه وارد سال دوم فعالیت در این وبلاگ می شم همتون رو دوست دارم
خیلی خیلی ممنون


....علیرضا فروهر زنگ میزنه و می گه کجای؟ منم می گم تو ایستگاه فلانیم(جمع که می بندم یعنی سوتی میدم !!! رویا میزنه زیر خنده و خودم هم خندم می گیره
)علیرضا می گه : با گل یخی؟ می گم :نه نمیاد. با گفتن اینکه تو ایستگاه فلانیم حدس میزنیم که تو یه قطار باشیم
)بازم منتظر دو تا دیگه از بچه ها وایمیسیم. 
من می گم حالا شما ببخش...بچه ها می گن واسه چی معذرت می خوای
=(بچه ها)
=(من)



این توپه یه دوباری افتاد تو دره که یه بارش رو علیرضا و یه بار دیگش رو مجتبی و دفعه بعدی رو هم مهدی یزدی دقیقا از وسط دره(عین این فیلم ترسناکاست صحنه)که سگ و گرگ ازش رد می شدند اود.
(بزن به افتخار تیم نجات)
منم که مانتوم سفید
(من تو تیم خوبه بودم)بهنام ترین رو حساب اینکه بازی بچه ها رو می شناسه شروع کرد به یاد کشی و هر کی رو که دوست میداشت رو خودش برمیداشت و هرکی رو که دوست نمی داشت پاس میداد تو تیم علیرضا
خواهش می کنم ... خواهش می کنم...من متعلق به همه ی وسطی دوستان ملتم هستم....اصلا اومدم تو زمین ببین چی شد ورزشگاه...ترکید
)-آمد-فرناز ارکان پور-سهیل ارکان پور-پویا کوشنده فر-نوید چهره سا-کوروش-میلاد و خود علیرضا(گویا نگار نخودی بود
اخه تو متن وبلاگش نوشته تو تیم ما هم بوده
)
در کل تیم های ضعیف همیشه اول میرن تو زمین تا بیشتر جلز و ولز کنند
(بچیا سوختین؟؟؟)
من چون پرتابم تو وسطی خوب نیست فقط دو بار توپ زدم که دفعه اول رو بچه ها کلی واسم تشویق کردن که بالاخره توپ دست سارا هم رسید
(البته یه بارش رو میلاد توپ بهم داد که گریه نکنم
بقیه رو یا میلاد میزد یا نوید یا علیرضا
)
یادم رفت کل بل هایی که گرفتیم رو بشمرم...فکر می کنم به ۲۰-۳۰ تایی رسید.تا نیم ساعت اول که هیشکی از زمین خارج نشد
بعدش بل هامون تموم شد بچه ها هی رفتن بیرون ولی با وجود سهیل همه دوباره اومدن تو(من اصلا توپ بهم نخورد
البته برخلاف تصور شوم بعضیا من خیلی هم وسط بودم و خیلی هم تو بازی...گفتم توپ خوب نمی ندازم ولی خداییش توپ خوب رد می کنم
)
ولی داغ به دلش موند که واسه دور بعدی که تیم بهنام میاد وسط(دوباره
)زاویه اش رو عوض کنه(هیچگونه مسولیتی با من نیست نقل مستقیم خودش با تحریف کامل و تمام اینجانب بود)
فقط یادمه که من آهو بودم....یه کروکدیل هم داشتیم که به خاطر اسمش خیلی معروف بود بعدش هی صداش می کردیم تندی سه تا امتیاز منفی گرفت
براش اسم انتخاب کردیم....زبونم لال اسمش رو گذاشتیم گاومیش 



نفسم بالا نمیومد...
کمی دوستانه نشستیم و رفتیم رستوران سنباد(تبلیغ نباشه
) و دلی از عزا در اوردیم
(این همون دل است که گفتم)
البته به خاطر شلوغی و از اینجور چیزا نبودااااااا باید ۶ میرسیدم .تاخیرم به حرف گرفته شدن اینجانب توسط یک اقای مسن بود که خودش یه پست طنز می شه که بعدا می نویسم





















































.jpg)
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه ی چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند .......
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تو چه کرد
با سر و سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن...











































دست علی بالا رفت







بعدشم به قوله خودت من ٧ تا جون دارم







بغلیش هم دکتره و اون لباس صورتیه هم گل یخ و بغلیش هم گلنازه




واسه همینم قرار شده کدخدا همه رو دعوت کنه به صرف شام و شیرینی و...........


(اخرش من نارسیسیسم می گیرم)







باغ کودکی های من

دقیقا پنج ساله شده بودم









دوباره برگردم به نقش خودم

(فرودگاه امام خمینی عجب فرودگاه خوبی شده اون مهراباد چی بود ابرومون رو می برد
)
تا ببینیم کی دوباه عزم رفتن می کنه

انقد تو فرودگاه مسخره بازی دراورد که هممون از خنده دلدرد گرفتیم
( به جای اینکه مسافر رو بغل کنه از اون دور می دوید و ما رو بغل می کرد
)
جای همگی خالی




ولی تصمیم دارم ادامش بدم تا جایی که ببینم همراهم میاد یا نه
دوستای خیلی خوب زیادی رو در طول این یک سال پیدا کردم





















































مینا نگفتی که بالاخره ماله کدوم شعره


اهنگ وبلاگش منو کشته






خیلی ارادت دارم




